تبليغاتX
میخوام بگم
بازهم میخوام بگم

سلام...

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم، همینقدر بگم که از وقتی‌ شخصیتم شکل گرفت، شروع کردم مثل خیلی‌‌ها دنبال خوشبختی‌ دویدن. من بدو آهو بدو. واسه یه زندگی‌ بهتر بین مردم پیشرفته تر، ایران عزیزم رو رها کردم، دور از همهٔ وابستگیا، اومدم آلمان، اینجا خیلی‌ هدف زیاد داشتم، خدا رو شکر، به بیشترشون رسیدم، ولی‌ بر آورده شدن هر هدف همان و سردتر شدن از زندگی‌ و بی‌ هدفی‌ همان، بقول یکی‌ که میگفت خوشی‌ زده زیر دلت. ولی‌ من هیچ چیز خوشی‌ نمی‌دیدم... به خیلی‌ کارا دست زدم، تغییر مذهب دادم، مسیح یه مدت بهم آرامش داد ولی‌ موقتی بود، وبلاگ نوشتم، کار کردم، درس خوندم، عاشق شدم...فارغ شدم، از این شاخه به اون شاخه... از این آغوش به اون آغوش... ولی‌ هدفی‌ ندارم. شاید خوشبختی‌ باشه که چیزای دنیوی نمیتونه منو ارضا کنه... شایدم بدبختی چون شاید همهٔ دنیا همین لذت‌های محدود باشه، و جستن چیزی ورای اینها فقط خواب و خیال. حالا که اینرو مینویسم ایمانی‌ ته دلم نمونده، مثله غریقی که تو دریا به پر کاهی چنگ می‌زنه واسه نجات. اینجا به منابع ایرانی‌ دسترسی ندارم... تو اینترنت هم نمی‌شه خیلی‌ چیزا پیدا کرد. تو که داری اینرو میخونی‌، راهی‌ به ذهنت میرسه؟ از کجا شروع کنم؟ معنی‌ رو تو زندگیم کجا پیدا کنم؟ کتابی‌، مکتبی‌، روشی‌... مطالبی که اول این وبلاگ هست رو اگه به ترتیب بخونی‌ میبینی‌ چقدر دلم پر تلاطمه... باشد ساحل نجاتی...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:21  توسط سامان | 
سلام به دوستای قدیمی !

اگه اومدین خوشحال میشم برام پیغام بذارین!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:8  توسط سامان | 
نه دیگه واقعا کسی منو یادش نمیاد. خوب دلیلش اینه که من همرو یادم رفت. ولی فکر میکردم سفیر بیاد! اونم نیومد. یه زمانی حس انجامش تو بدنم زبونه میکشید. ولی الان دیگه به این کار هم رغبتی ندارم. بیچاره دوستم. کی میگه اینا مرام ندارن؟ خیلی هم از ما با مرام ترن. البته اگه مرام به اینه که از در میخوای بیای تو ۱۰۰ تا تعارف کنی و تو خیابون گور بابای حق تقدم!!! خوب نه از این تعارفا بلدن و نه از اون بی احترامیا. خدایا چه استرسی دارم.......... قراره بیاد کوچولو ولی استرس من از اون نیست! از آدمی زاده. خدایا یعنی به سهیلا بد کردم؟ خوب دیگه حس میکردم میخواد از موقعیتم سو استفاده کنه! ولی من باید میذاشتم. همه فکر کنن سو استفادس ولی من اسمشو میذاشتم کمک! مگه اون موقع که من کمک میخواستم انتظار چنین چیزیو نداشتم از کسی؟ ولی خوب دیگه همه یه جورایی بد رفته بودن رو نروم. نمیتونستم ادامه بدم. بعدشم تقصیر خودش شد ۱ ماه رفت اون مسافرتو. منو تو روزایی که دوس داشتم باهاش باشم تنها گذاشت! ولی من بیشتر بدی کردم تا بدی ببینم. خدا کنه خدا نذارتش تو ترازو. خیلی مسخرست. دوباره حس میکنم تمام اعتماد به نفسمو از دست دادم. نباید اینطوری بمونه.ظ میدونم اگه وا بدم وا میرم. خدایا یک کمی قدرت بهم بده و انگیزه. تقریبا بهش رسیدم. فقط باید میوه ها رو بچینم. همینو بس!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 17:23  توسط سامان | 

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love 

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love 

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:18  توسط سامان | 
پرواز کرد و بر ساحلی گرم و شنی٬ در کرانه بی دریغ اقیانوسی آرام فرود آمد. دراز کشیدم. سرم را بروی دستانم نهادم. چشمانم را رو به امواج سفید اقیانوس آبی دوختم. گرمای لطیف آفتاب پشتم را نوازش میکرد و باد موهای را بر پهنهء صورتم میرقصاند. بویی نرم از جانب دریای تنها و آرام به مشامم میرسید. لبخندی سفید بر چهره ام نقش می بست و تداوم آرامش آن روز بیاد ماندنی را تایید میکرد. صدای مرغان دریایی با امواج اقیانوس ٬ طنین جاویدان آرامش را در گوشم نجوا میکردند.

امروز روحم عجب آرام است. خدایا نظری کن بر تلاطمم. خدایا از تو تنها آرامش میخواهم. آرامشی چند روزه در خلسهء بیهودهء تنفس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:4  توسط سامان | 
یاری اندر کس نمیبینی یاران را چه شد          دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟

آخه حافظ دل من٬ کی دوست و یاری بوده که حالا چیزیشون شده باشه؟ یه فکر خامه که فکر کنیم دوستی داریم. مگه نه؟ ولی بااینحال سلام به همه دوستای خوبم!

رفت. زهرشو میگم. بالاخره رفت بیرون. راحت شدم. دیگه تنهام و قراره تنها بمونم. همیشه همه میگن وقتی میخوای کسی رو فراموش کنی یکیو جایگزینش کن ولی این دفعه این کارو نکردم. خودمو جایگزین همه کردم! دارم خودمو کم کم میشناسم. تو تنهایی دارم خودمو پیدا میکنم. مرسی از همتون که اینهمه تو این چند وقته به نققو نوققام گوش دادید. ممکنه بازم نق بزنم چون هنوز نقدونیم پره ولی دیگه نه از چیزای قبلی. چون دیگه هیچکس تو دلم نیست. شاید نق بزنم از خیلی چیزای حل نشده تو ذهنم. از این دنیا و ... بهرحال اومدم بگم سبکم و آروم. 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط سامان | 
سلام به دوستای عزیزم که علی رغم غیبتهای مکرر من رو هنوز به خاطر عزیزشون دارن. خیلی وقت بود دنبال این شعر و ترانش که برام یه دنیا خاطره داره بودم. حالا که دوباره شنیدمش زیبا ترین لحظات زندگیم در سخت ترین روزها زنده شدن. نمیدونم برام مرحمه یا نمک. ولی هر چه هست یاد زیبای اونو برام تداعی میکنه. 

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم؟!

این همه خاطر آشفته و مجموعه ای رنج

یادگاریست کزان زلف پریشان دارم.

به هواداریت ای پاک نسیم سحری،

شور و آشفتگی گرد بیابان دارم.

مگذز ای خاطرهء او ز کنارم، مگذر!

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارد.

خار خشکم. مزن ای برق به جانم آتش.

که هنوز آرزوی بوسهء باران دارم!

غنچه، آسان نشوم خیره به خورشید سحر،

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم.

شمع سوزانم و روشن بُوَد از آغازم.

که منِ سوخته سامان چه به پایان دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:12  توسط سامان | 
به یاد ابرهای بارانی

به یاد عشق بر باد رفته

به یاد روزهای مستمر تنهایی

به یاد یاد او

به یاد باد٬ به یاد مهر.

میدانم٬ میدانم جایی در انتظار من است.

میدانم کسی مرا میخواند

میدانم...

            می جویم ٬ نمی یابم...

                                             می کاوم٬ در نمی یابم.

در انتظارم.

              در  انتظار آفتاب.

                                     در انتظار شکفتن شکوفه های آرزو.

               در انتظار پایان تنهایی.

                                     در انتظار غرش رعد عشق.

               در انتظار سرمستی عقل !

در انتظار پرواز شتابان روح٬

                                   به اوج بی نهایت و بی پایان آغوش باز کهکشان رهایی...                          

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:18  توسط سامان | 
سلام به دوستای گلم مخصوصا به سفیر٬ یاسی و ایمان ٬ سارا٬ نگار و شیوا.

متاسفانه چند وقتی بود که نیومدم اینترنت. چند چیز دست به دست هم دادن و همه چیزو برام اونقدر پیچیده کردن که اسم خودمم یادم رفته بود. یادتون بودم گاهی ولی روشن کردن این کامپیوتر انگار برام طلسم شده بود. فشار کاری شدید که گاهی روزی به ۱۴ ساعت میرسید با مسولیتی که هر لحظش برام مثل یک قرن گذشت. که آخرشم با یک سری چیزایی که پیش اومد قلب بیچارمو که از نظر روحی مریض بود رو مریض جسمی هم کرد. البته دنیا دوباره از دوشنبه شروع میشه و من هم دوباره همراهش.

از همتون ممنونم که به فکرم بودید. اگه مطالب قشنگتونو نتونستم بخونم منو ببخشین 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:31  توسط سامان | 

some bitch callin me about some bullshit probably
Somebody said they saw you
The person you were kissing wasn't me
And I would never ask you
I just kept it to myself

I don't wanna know
If you're playin' me, keep it on the low
Cause my heart can't take it anymore
And if your creepin, please don't let it show
Oh baby, I don't wanna know

Oh baby
I think about it when I hold you
When lookin in your eyes, I can't believe
I don't need to know the truth
Baby keep it to yourself

Did he touch you better then me 
Did he watch you fall asleep 
Did you show him all those things that you used to do to me 
If your better off that way 
Baby what I like to say 
Go on and do your thing and don't come back to me
(Stay away from me baby)

I don't wanna know where your whereabouts or how you movin
I know when you in the house or when you cruisin
It's been proven, my love you abusin
I can't understand, how a man got you choosin
Undecided, I came and provided
My undivided, you came and denied it?
Don't even try it, I know when you lyin 
Don't even do that, I know why you cryin 

I don't wanna know
If you're playin' me, keep it on the low
Cause my heart can't take it anymore
And if your creepin, please don't let it show
Oh baby, I don't wanna know

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:5  توسط سامان | 
انگار صدای گامهای زمان آهسته تر و آهسته تر میشه. انگار همه چیز تثبیت و بی رنگ میشه. عشق مثل پاد زهری که روزی نشاگیش تموم وجودم رو گرفت و خماریش باقی وجودم رو خشکوند، داره کم کم از روحم میره بیرون. پادزهر؟!!

 هنوز به قول تو بوی عطرش یادمه! ولی... دیگه بغضم نمیاره. حس میکنم از یه خواب طولانی بیدار شدم و اگه کسالت این بامداد خمار بپره دوباره میتونم مثل قدیما نفس بکشم. دوباره دوستای قدیمیو ببینم. وای که چقدر حرف دارن واسه گفتن. اما کار من... گوش کردن و لبخند به جای خالی حرفهایی که برای گفته شدن خلق نشدن. حرفهایی که تو گلو آروم ذوب میشن و از بین میرن.
خدایا ازت مرهم خواستم. کسی که فرستادی رو بر من مکشوف کن. من فقط مرهم خواستم! شاید یک گل هم کافی بود. پس منو به قدر لیاقتم شرمنده کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:52  توسط سامان | 
سلام به شما دوستای خوبم.

اسمتونو نمیگم چون میدونید این پست خطاب به کیه.  راستش از این همه بارون لطف و توجه و محبت به اندازه شرمندگیم خوشحال شدم. یه روزی تو یکی از اولین بلاگام نوشتم اومدم اینجا که شما منو بخونین. از اینکه کسی حرفامو بخونه٬ حس میکردم سبک میشم. ولی حالا با این همه لطف...

راستش دارم بهتر میشم. یعنی اتفاق غیر منتظره ای نبوده. خنجری بود که مدتها لب تیزش آزارم میداد. حالا دیگه کار تموم شده و حس میکنم سبک شدم. آره حرفاتو فهمیدم. خوب فهمیدم. هیچ وقت کلامی انقدر برام واضح و قابل درک نبود. من هیچ وقت ادعای عاشقی نکردم. نمیدونم شاید عادت بود. شایدم خواب و خیال. ولی هر چی بود هنوز مونده تا تبش قطع بشه.

بازم خوشحالم که دوستای خوب و با فهمی دارم مثل شما. و اینطوری واقعا از خیلی جهات احساس تنهایی نمیکنم. آدم وقتی میبینه همدرد داره و میفهمنش خیلی کمتر زجر میکشه. اینا رو در واقع باید براتون تو نظرا مینوشتم یا ایمیل میکردم ولی خواستم در پاکت باز باشه تا هرکسی سری بهم زد ببینه که دوستای بی نظیری دارم  همیشه بامن هستن و بهم لطف دارن.

چند روزیه که تو بیکاری یه قطعه از یه آهنگو که نمیدونم شاعر و خوانندش کیه خیلی گوش میدم. خواستم شما هم بخونید. راستی اگه میدونین مال کیه بهم بگین.

شاخه ای تکیده ، گل ارکیده
با چشمای خسته ، لبهای بسته
غم تو روی چشماش آروم نشسته ، شکوفه شادیش از هم گسسته وااای.
آشنای درده ، خورشیدش سرده.
تو قلب سردش، غم لونه کرده.
مهتاب عمرش در پشت پرده.
هر ماه سالش، پاییز سرده واااای.
دستای ظریفش تو دست مادر.
پیکر نحیفش چون گل پرپر.
از محنت و درد آروم نداره.
سایه سیاهی رو بخت شومش. ارکیده تنهاست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:7  توسط سامان | 
خدایا. مرهمی میخوام.

خداوندا. آرومم کن. خدایا این زخم کهنه کی می افته؟ خداوندا دیگه تاب ندارم. هنوز میسوزم. هنوز میگریم. هنوز آروم نشدم.

خدایا. به کدامین گناه ناکرده باید اینطوری عذاب بکشم. مگه من چه گناهی به درگاهت کردم؟

خدایا شاکیم. تویی که میدونستی اینطوری میشه. چرا گذاشتی چیزی که به اینجا میرسه اصلا شروع بشه؟ چرا خواستی خرد شدنم رو ببینی؟ چرا پاره پاره کردی قلبمو؟

آخ چه میسوزم خدا. آخ چه میسوزه دلم. چرا؟ چرا؟ جهنم اینجاست. تو دل من. کی میدونه که توش چی بپا شده. خدایا٬ پدر آسمونی. دارم میسوزم. کمکم کن. هیچی نمیخوام جز یه مرهم. آرومم کن خدا. آرومم کن. منو از کلیسات جدا کردی. مسیحم. تو که فراموشم نکردی. چرا آرومم نمیکنی؟

دوستای خوبم. برام دعا کنین. دوباره این زخم کهنه سرباز کرده. نمیگم عاشقش بودم. ادعای عاشقی ندارم. ولی دوسش دارم هنوز. داره ازدواج میکنه. زود زود. باورم نمیشه. وقتی باهام بود. تو بغلم. اون گرمیش. اون حالتاش. اون عادتاش. حالا مال یکی دیگس. عسل بی وفام. هنوز دوستت دارم. خوشبخت باش ولی انتظار نداشته باش فراموشت کنم. انتظار نداشته باش باور کنم. باورم نمیشه چشمات بره  مال دیگرون شه. باغریبه آشنا شه. با غریبه مهربون شه. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:29  توسط سامان | 
چند سال پیش وقتی من تو  ۱۷ سالگی عاشق کسی شده بودم٬ مامانم روزی صدام میکنه و میگه٬ خوب این عشقت کیه؟ چه کارست؟! من اولین چیزی که واسه گفتن به ذهنم میرسه این بوده که من و اون عاشق همیم. واسه هم میمیریم. واقعا حاضریم جونمونو واسه هم بدیم! مامان لبخندی زد و گفت٬ پس بذار قبل از اینکه جون عزیزتونو برای هم فدا کنین برات خاطره ای از جوونیام بگم. مامان گفت ٬  اون وقتا که من به سن و سال تو بودم٬ یکی از زیباترین دخترهای شهر بودم . زیبایی من و خونواده سرشناسم باعث شده بود که دهها خواستگار و کشته مرده و عاشق زنجیری داشته باشم. یه روز تصمیم گرفتم بین اونا یکی رو واسه زندگی و ازدواج انتخاب کنم. همشونو صدا کردم دور هم و گفتم٬ خوب حالا که همه عاشق منین چی دارین که به پام بریزین. همه بدون درنگ گفتن با ارزش ترین چیزی که داریم جونمونه که حاضریم فدات کنیم. مامان گفت٬ جونتونو نمیخوام٬ ولی همه برید خونه هاتون و انگشت کوچیک دست چپتونو ببرید و برام پیشکشی بفرستید. اولین کسی که این کارو بکنه من زنش میشم. همه به خونه هاشون برگشتن. بعد مامان بهم گفت٬ حالا پسرم پاشو برو سر فریزر و اون کیسه ای رو که پر از انگشتهای بریده شده اون عاشقای بینواست برام بیار. من که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم دوییدم سر فریزر و همه طبقاتشو زیر و رو کردم. بعد از چند دقیقه برگشتم پیش مامان. ولی با دست خالی! گفتم چنین چیزی پیدا نکردم. مامان لبخندی زد و گفت٬ پسرم اون عاشقای از خود بیخود شده نه تنها انگشتشونو برام فدا نکردن بلکه رفتن و دیگه پشت سرشونم نگاه نکردن! بدون  عاشق و معشوقی که واسه هم جون بدن فقط تو قصه پیدا میشه . اگه هم واقعا پیدا بشه بدون که کیمیاست.

از اون موقع الان ۸ سال میگذره و من هنوز چنین کیمیایی پیدا نکردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:9  توسط سامان | 
سلام به همه دوستان عزیزم. امروز یه آف از یکی از دوستام گرفتم. شاید خیلی هاتون خوندیدش ولی چون بنظرم جالب اومد خواستم ترجمشو بذارم تو بلاگ.

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود٬ دختر کوری بود که بخاطر کوریش از خودش متنفربود. بجز دوست پسرش ازهمه دنیا متنفر بود. یه روز دختره گفت اگه میتونست دنیا رو ببینه با پسره ازدواج میکنه. روزی از روزها٬ یه نفر چشماشو به دختره اهدا میکنه. پس دیگه دختره میتونست همه دنیا و البته دوست پسرشو ببینه. دوست پسرش پرسید حالا که میتونی ببینی٬ باهام ازدواج میکنی؟ دختر شکه شد وقتی دید که دوست پسرش هم کوره. و ازدواج با پسر رو رد کرد. پسره از پیش دختر میره و با چشمون گریون میگه... عزیزم٬ مواظب چشمام باش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:26  توسط سامان | 

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.

Whatever happens, I'll leave it all to chance,
Another heartache, another failed romance,
On and on, does anybody know what we are living for?

I guess Im learning, I must be warmer now.
I'll soon be turning, round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free.
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly...

I'll face it with a grin
I'm never giving in
I have to find the will to carry on...

Freddie Mercury

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:0  توسط سامان | 

وقتی بارون میباره٬

یاد تو نمی افتم.

یاد خودم می افتم٬ 

که چشمام به سرخی قلبم طعنه میزنه.

برای من اونی که بار اول

بوسیدم ٬

تا ابد زندس.

تا روزی که

زندم ٬

یادش یادم نمیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:51  توسط سامان | 
  سلام. با عرض معذرت راستش از نوشتن این قسمت پشیمون شدم و برش داشتم! امیدوارم بازم بهم سر بزنید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:20  توسط سامان | 
دوستای عزیز... بعد از تاخیر زیاد بازهم اومدم. با چیزی که معنیشو شاید فقط خودم میفهمم و کسی که دیگه نیست که بخوونه...

غربت مرا باور کن... غربتی سخت٬ در انتهای آشنایی ای تلخ.

غربتی تا انتهای غروب٬ غروبی بی انتها٬ لحظاتی ساکن٬ سکوتی بیصدا٬ باصدای شکستن من٬ شکستن ریشه هایم. دوام غربتم٬ نمود تنهایی ام... باور کن... تنهایی مرا باور کن.

کتابم را باور کن٬ عشقم را٬ قدرت شکستن قلبم را. صدای نفسم را. بودنم را گرچه نامرئیست!

هستم ٬ ولی دیده نمیشدم. نبودم٬ دیده میشدم!

غربتم عشقت را شکست. 

رفتی٬ رفتم. نیستی٬ نیست شدم.

مُرد٬ عاشق شدم. میمیرم ٬ ولی نمیروم!

رفتم ولی اکنون هستم. نماندی٬ خنجر زدی٬ کُشتن آموختی.

چرا مُردم؟ چرا میمیرانم؟

چه کسی٬ کجا٬ کِی٬ جواب میدهد؟

جواب این عشق مرده را.  جواب این تن زنده را.

آفتابی نیست. هر چه هست ابر است و دود٬ مه است و خاکستر. رفت و بُرد ٬ گرفت و راند. رانده ام. مانده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط سامان | 

 راه عاشق همچون رود٬

ساز عاشق چنگ٬

نان عاشق کوخ٬

نام عاشق هیچ٬

جان عشق بر باد٬

یاد عاشق بر سنگ.

من میگویم٬

هجوم ترشح هرمونهای مردانه و زنانه را به پای عاشقی ننویسیم.

حساب کار عشق جداست!

عشق رها از زندان تن است٬ در اسارت جسم نیست.

تبلور روح است در نرسیدن به معشوق!

وقتی عشق بیاید من و تو دیگر نیستیم٬

دیگر هیچ کس٬ کس نیست. همه وصل میشوند به غم گسستن از معشوق!

ولی باز با اینهمه میگویم...

عاشقی تنها مشق دوست داشتن است!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:27  توسط سامان | 

 

دفتر عشقتو با برای صورتیش ورق زدم

قصه عشقمونو ٬ گاهی با خودکار سبز٬ گاهی آبی٬ گاهی قرمز نوشتم.

خودکار آبیمو خوب یادمه خیلی دوست داشتی!

وقتی قرمز میشد٬ آرومم میکردی. خودکار سبزم درعوض تورو آروم میکرد.

وقتی رسید به رنگ زرد٬ عزیزم زرد شدی...

مهربونم٬ خودکارم که مشکی شد٬ رنگش که برنگ چشات شد٬

آتیش عشقتو خاکستر کرد٬ قلب کوچولوتو که قد یه دریا بود فشرد!

رنگ ازچشات پرید٬ حس از دستات رفت٬ خون تو رگات خشکید.

دیگه نیستم پیشت که سر غمتو بذاری رو سینم.

رنگ مشکی ٬ آخرین کلمات سرنوشتمونو نوشت!

خوب یادمه٬ سفیدی روحت میخواست سیاهی کارمو پاک کنه!

ولی روح خستت مرد.

چشمای مهربونت بی نور شدن٬ قلبت سفید شد!

عزیزم٬ دفتر عشقمونو ببند و آرووم بخواب...

من دیگه چیزی ندارم. نه حرفی ٬ نه رنگی!

حالاست که دیگه آبی ترین روزای عمرمم مثل چشات بی رنگه!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:31  توسط سامان | 
 

 

میدونستی ... ستاره ها ٬ سوراخای کف بهشتن ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط سامان | 
 

دلم از غربت توی سرزمینم ٬ خیلی گرفته

دلم از این همه آدم٬ که تو قلبم جا گرفتن ٬ بخدا خیلی گرفته...

iran

برای دعا برای ایران روی لینک زیر کلیک کنید

www.prayforiran.com

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 18:49  توسط سامان | 

 

این روزها کاره زیادی نمیکنم. کم راه میرم٬ کم میخورم٬ کم حرف میزنم٬ کم میخندم وحتی کم گریه میکنم!  تنها کاری که زیاد میکنم اینه که بشینم و نگاه کنم. میشینم کنار تختم و به چیزها نگاه میکنم. به چیزای تو اتاقم. آخه اونا بهترین دوستام شدن. اونا نه دروغ میگن٬ نه اذیت میکنن٬ نه حسودی میکنن٬ نه دلتو میشکنن٬ نه ازت انتظاری دارن٬ نه تنهات میزارن. حتی حرکت هم نمیکنن! فقط بین دوستام شیطون ترینشون ساعتمه. همش ورجه وورجه میکنه! ولی اونم دور یه دایره میگرده٬ گرچه معنیش بازگشت نداره ولی واسه من زمان بی معنی شده. 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:24  توسط سامان | 
 

برنامهء ۴۰ روز دعا و روزه برای ایران از طرف ۱۲۰ کلیسای ایرانی سراسر دنیا. در این برنامه میلیونها مسیحی از سراسر دنیا ما را برای بهبودی وضعیت نا بسامان ایران یاری میکنند.

با کلیک بروی لینک زیر شما هم به یاری ایران بیایید.

www.prayforiran.com

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:28  توسط سامان | 
شکر پدید آورنده ای را که امکان نگارش بر کاغذ و نور را آفرید

مهاجرت کردم٬ از ایران پر کشیدم ٬ از زادگاهم . خاطرات ٬ مردم ٬ زبان ٬ فرهنگ ٬ دین و حتی پدر و مادرم را رها کردم... چون آنجا را جایی برای نفس کشیدن نمیدیدم . مردمان دور و برم مرا درک نمیکردند. آنها را موجوداتی عقب افتاده و بدوی و به دنبال هیچ میدیدم!

اما...

اینجا حتی نمیتوانی گله ای کنی که درکت نمیکنند! اینجا کسی برای درک تو زاییده نشده. اینجا کلامت با ترجمه نابود میشود. فرهنگ لغات زبانهای دیگر همچون بمب افکن واژه ها ٬ کلمات و معانی زبان و افکار مادری تو هستند. اینجا لااقل خیالت راحت است ٬ میدانی که نباید بگویی! کسی برای شنیدن نیست!

مهاجرت دوم...

امروز بار دیگر ذات پرندهء من مرا به مهاجرت واداشت. به بازگشت نه به خاک سرزمین مادریم ٬ بلکه به سرزمین مجازی فارسی زبانانی که وجه مشترکشان با من حداقل *فکرکردن* است !

دلم از آدمای دور و برم باز هم خیلی گرفته!!! اومدم تا شما رو بخوونم و گاهی شما هم نوشته هایم را ورق بزنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:51  توسط سامان | 
سلام

این مطالب احتمالاْ دفترچهء خاطرات من است و خواننده ای جز خودم ندارد!

هر روز در زندگی من اتفاقات تازه ای میفتد و مرا در نسبی بودن زندگی مطمئن تر میکند. دو مثال برای نسبیت .

۱- روزیکه من مجوز اقامت در کشور ... را دریافت کردم بسیار موفقیت بزرگی در چشمم مینمود٬ درحالیکه این مجوز را دوستم یکسال قبل گرفته بود. آنروز  زندگی در نظر دوستم بسیار تکراری و خالی از موفقیت بود ٬ درحالیکه در چشم من بسیار پر از موفقیت مینمود! من و دوستم هر دو دارای شرایط مساوی شده بودیم ولی قدیمی بودن این موفقیت ٬آنرا پیش چشم دوستم کمرنگ و بی ارزش کرده بود!

۲- بسیاری از ستارگانی که ما مشاهده میکنیم ٬ میلیونها سال پیش مرده اند٬ ولی نور آنها بدلیل مسافت بسیییییییار زیادشان امروز بما رسیده و امکان مشاهدشان را برایمان فراهم میکنند. هدف بیان فاصلهء بسیار دور آنهاست. ولی همین ستارگان بسیار دور در مقایسه با کل جهان هستی بسیار بما نزدیکند! میبینیم که چیزی که در جایی <دور> قلمداد میشود ٬ میتواند بسیار <نزدیک> هم خوانده شود.

یا دختری ۶۵ کیلویی در جمع زنان چاق خوش هیکل دیده و خوانده میشود ولی در جمع رقصندگان خوش هیکل باریک اندام لوس آنجلسی ممکن است افریطه ای بنظر بیاید !

زشتی و زیبایی ٬ بلندی و کوتاهی ٬ گرانی و ارزانی ٬ و حتی خوبی و بدی ٬ همگی نسبی بوده و مطلق نیستند.

حال بیان کردن خدا بعنوان کمال و قادر مطلق و هزاران چیز مطلق دیگر اندکی به تامل نیاز دارد. هنوز تصمیم نگرفته ام ولی میدانم او در نظرم محترم است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:52  توسط سامان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
راستش تو اولین پستم گفتم اینا دستنوشته های منه که مثل یه دفتر خاطرات میمونه و شاید خواننده ای نداشته باشه. ولی تو این مدت کوتاه دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که منو میخونن و نظرایی میدن که از نوشته هام خیلی خیلی قشنگتره!

نوشته های پیشین
آبان 1388
تیر 1387
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM